راز شقایق

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥

پسرک

 

 

طفلکی روزنامه هاش ریخت

یه بد شانسیه دیگه

پسرک بازم زمین خورد

باز توی کفشاش پر ریگه

کفشهای کهنه و پارش

دوباره اونو زمین زد

باز لباساش پر گل شد

توی روز برفی وبد

اما اینبارجای گریه

پسرک پاشد و خندید

خبر روزنامه هاش رو

باسه ی اولین دفعه دید

تا حالا روزنامه هاش رو

وا نگرده بود بخونه

اون فقط روزنامه می فروخت

آخ چه بی رحمه زمونه

***

تیترای روزنامه هاشو

که همه خیس شده بودن

داشت بلند بلند می خوند

که دورشو مردم پوشوندند

یه نگاه کرد دید که مردم

هر کدوم یه چیزی می گن

بعد چند لحظه دوباره

می گذرند از اونو می رن

کاغز های خیس رو برداشت

یه گوشه نشست و خندید

اما از خنده ی تلخش

دل صد تا گریه لرزید

تا حالا روزنامه هاش رو

وا نگرده بود بخونه

اون فقط روزنامه می فروخت

آخ چه بی رحمه زمونه

***

سر اون چهاراه سرد

ندید دیگه اون رو هیچ کس

آدمای توی این شهر

نمی گیرند از کسی دست

تیتر روزنامه ها این شد:

یه کوچولو تا خدا رفت

طفلکی روزنامه هاش ریخت

پسرک چه بی صدا رفت


پيام هاي ديگران ()






.::صفحه اصلی::. .::آرشیو::. .::پست الکترونیکی::.





گولی منگولی

کویر

الدورادو

نامه های خط خطی

ایران سرزمین من

سفر در طبیعت ایران

دیر تش باد

وصله پینه

شبیه خودم

پرسه بر زمین

ایران را بگردیم

راز کوه

میراث ارتباطی

شاعری در اتاق مجازی

ج مثل جوانی

سفرهای عاشقانه در طبیعت بکر و زیبای ایران

دوچرخه سواران کلهر

بزرگترين برج ساز

بزرگ فیلسوف کوچک

دئنا

کوهنوردی ... نشاط زندگی

امید ترابی

قلم و کاغذ و احساس

من و تنهایی

سرخپوستی که تنها نیست

بنده خدا

دیوانگی های من

سلامي چو بوي خوش آشنايي

راهنمای سفر به بهشت

اودلی سوز اورکده یانار

ندای عشاق

سوز عاشقان

زن آدم نیست ، حواست !

رویایی از تو

خواب و رویا

کوچولونویسی های یک ماهیگیر

یادداشت هایی از جنس یک دانشجو

باران پاییزی

کوروش بزرگ

دل نوشته

لبخند،نیشخند،زهر خند

خودکار کمرنگ

تی تی

پارسا

شبگرد تنها

سکوت باران

تمام رویاهای من

شراب ازلی

برادران سايكلتوريسم

وبلاگ دماوند



Designed By DPT