راز شقایق

دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

ماه من...

 

ماه من! سلام...

کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی می کند درنگاهت زمزمه کنم. اما نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم. بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند...

مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق... و یا راز دلدادگی من به تو... بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند. شاید میترسندسکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند.

 نمی دانم... شاید هم پری جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خیره شود و بگوید آنچه را که نباید بگوید... همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی !... و این می شود سر آغاز فردای نیامده ی جدائی...

تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست. بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم و هر بار نیز اشک ریخته ایم در سکوت... اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم...

ماه من!

 دیشب پا به پای آسمان گریستم. می دانم... در این شهر پر از خاکستری ، از باران خبری نبود اما آسمان دل پری بارانی بود ... آسمان دل من ، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست و چشم بیمار من، به هوای روح پاک تو... می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم.

 اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمی شد چه رسد به اینکه...

می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا... شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا بماند...

من نمی دانم چرا دلیل ناکامی در هر آرزو را، به حساب قسمت می گذاریم! وقتی که تو خود اینگونه می خواهی این وسط قسمت چه سهمی دارد؟! زمانی که از ابتدای آفرینش سرنوشت من و تو با جدائی نوشته شده است، دیگر تقدیر چه گناهی دارد؟؟؟ ...

 شاید سهم قسمت این است که، قبل از اینکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرار کرد... عاشق فرار از دلهای عاشقمان... می دانم باز هم می گویی پری قسمت را فراموش کن. جدائی را از یاد ببر ...

اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت از اشک تارمی شود. اما... . ماه من! پری همه را می داند همه را... تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده است... تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با پری نمانی پس چرا آمدی؟! ... چرا میهمان دل شدی و بعدصاحبخانه و بعد هم دل پری را در کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟... بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشیمان شدم.

آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم

. لبخند بزن...پری دل داده است تا جان نبازد...

 میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است... می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی ! مهم نیست!!!! مهم این است که دل من آنجاست... در امن ترین مکان... می دانم رسم امانت داری را به جا می آوری... باورت می شود که پری به تو بیشتر از خودش ایمان دارد؟... می دانم باور می کنی...

به روی نوشته هایم عطر شقایق پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد من بیندازد... اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو دوست داری برویشان بپاشم...

 

 ماه من ! سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان

 


پيام هاي ديگران ()






.::صفحه اصلی::. .::آرشیو::. .::پست الکترونیکی::.





گولی منگولی

کویر

الدورادو

نامه های خط خطی

ایران سرزمین من

سفر در طبیعت ایران

دیر تش باد

وصله پینه

شبیه خودم

پرسه بر زمین

ایران را بگردیم

راز کوه

میراث ارتباطی

شاعری در اتاق مجازی

ج مثل جوانی

سفرهای عاشقانه در طبیعت بکر و زیبای ایران

دوچرخه سواران کلهر

بزرگترين برج ساز

بزرگ فیلسوف کوچک

دئنا

کوهنوردی ... نشاط زندگی

امید ترابی

قلم و کاغذ و احساس

من و تنهایی

سرخپوستی که تنها نیست

بنده خدا

دیوانگی های من

سلامي چو بوي خوش آشنايي

راهنمای سفر به بهشت

اودلی سوز اورکده یانار

ندای عشاق

سوز عاشقان

زن آدم نیست ، حواست !

رویایی از تو

خواب و رویا

کوچولونویسی های یک ماهیگیر

یادداشت هایی از جنس یک دانشجو

باران پاییزی

کوروش بزرگ

دل نوشته

لبخند،نیشخند،زهر خند

خودکار کمرنگ

تی تی

پارسا

شبگرد تنها

سکوت باران

تمام رویاهای من

شراب ازلی

برادران سايكلتوريسم

وبلاگ دماوند



Designed By DPT