راز شقایق

نامه ای به پدر ...

ای بانوی عالم به اذن تومی نویسم . به حرمت عشقت به مولا بر پدرم علی !

پدر جان سلام ...

نمی دانم از ورای این دل صد رنگ و سیاهم واین تن خاکی و آلوده ، آیا سلامم را شنیده ای ؟!

اکنون که دل در عشق تو به تپش افتاده بیا و سلامم را بپذیر . چه کنم که رنگ و جوهر خدایی نیست که با آن سلامم در صفحهه ی بی روح کاغذ حک شود .

پدر ببین چقدر دلتنگ دیدارم . چقدر دلتنگم از تنهایی که در آن حضور زیبای تو نیست . غربت یتیمی که همه اش را به غارت بردند و دزدانه قصد جانش را دارند و او بی پناه و بی یاور در برابر هجوم بی امان و چپاول آن نامردان ، همچون بیدی در برابر باد ایستاده است .

پدر ! من آن سیاه بختی هستم که هر چه می کند زیبا بیابد و زیبا بماند و بهترینها را برگزیند ، و از اندیشه های پوچ راه به جایی برد ، جز خطا و تاریکی حاصلی نمی یابد . منم ناآشنایی که بی راهبر در سرزمینی غریب گام نهاده و ترس از گمگشتگی جانش را فرا گرفته است .

پدر ! چه سخت است آدمی در آنچه که از آن هیچ نمی داند گم گردد !

چه سخت است مرگ در غربت پدر ! چه شبها که از غربت تو غریب شده ام ؟! یاد غربتت جان را می سوزاند ، چه رسد به یاد لحظات تنهایی و گریه ی تو ؟!!

پدر ! چه مظلوم بودی ! مظلوم ! چه نامردانی به جهان آمدند که این چنین عظمتت را و جلال و شکوهت را از یاد بردند ؟! چه شیطان صفتانی آمدند که از عشق و حرمتت بی خبر بودند ؟! نمی دانستند که با شکستن حرمت تو ، چه بلای عظیمی برای وجود پستشان خریده اند .

چه لذتی می کشند از بند کشیدن تو ؟!!! به گمان واهی خویش تو را اسیرو حقیر کرده اند ! چه فکر پوچی !!  چرا که تو برای همیشه علی هستی و بزرگی !

پدر ! چقدر دوستت دارم ، و چقدر یاد غم تنهایی تو از فراق مادر دلم را آتش میزند ! کاش آن چاه من بودم و اشکهایت بر ضمیر دل من فرود می آمد ! کاش آن نخلستان من بودم و فریاد غریبی و غم آن همه نامردی را به وجود می گرفتم . و در خویش پژواک میدادم !

کاش آن دیوار گلین بودم که تو از غم دیدن ظلم به مادر و غم هجران او یر بر آن می نهادی .

پدر ! چه افتخاری بود که من ، این خاک پای زینبت ، رازدار غمهایت می شدم . حیف که آلوده ام و گنهکار و تو چنین کسی را محرم و راز دار خویش قرار نخواهی داد .

پدر !

با تمام وجود دوستت دارم ، و دل در گرو جمال تو و مادر بسته ام . کاش قربانیتان شوم ، شاید منزلتی یابم ؟!! با من حتی کلمه ای می گویی ؟!!!

پدر ! دعا کن برای این فرزند ناخلف و گستاخت ! دعا کن با هر گستاخی دل پر زمهر مادر را نشکنم ! دعا کن که به حرمت مادر نامیدن فاطمه و به قداست پدر خواندن تو حریم عشق و صفا را بی مهابا ندرم .

پدر ! دعا کن پرده های سیاه فاصله بین من و دل کنار روند ، تا پرتوهای خورشید و رحمت و موهبت تو را از عمق دل پذیرا شوم ، و این دل کویر و خشکم سبز شود و روح یابد !

سبز از وجودتان ، زنده از یادتان و عشقتان ، در پی تان و به فدایتان !

 






.::صفحه اصلی::. .::آرشیو::. .::پست الکترونیکی::.





گولی منگولی

کویر

الدورادو

نامه های خط خطی

ایران سرزمین من

سفر در طبیعت ایران

دیر تش باد

وصله پینه

شبیه خودم

پرسه بر زمین

ایران را بگردیم

راز کوه

میراث ارتباطی

شاعری در اتاق مجازی

ج مثل جوانی

سفرهای عاشقانه در طبیعت بکر و زیبای ایران

دوچرخه سواران کلهر

بزرگترين برج ساز

بزرگ فیلسوف کوچک

دئنا

کوهنوردی ... نشاط زندگی

امید ترابی

قلم و کاغذ و احساس

من و تنهایی

سرخپوستی که تنها نیست

بنده خدا

دیوانگی های من

سلامي چو بوي خوش آشنايي

راهنمای سفر به بهشت

اودلی سوز اورکده یانار

ندای عشاق

سوز عاشقان

زن آدم نیست ، حواست !

رویایی از تو

خواب و رویا

کوچولونویسی های یک ماهیگیر

یادداشت هایی از جنس یک دانشجو

باران پاییزی

کوروش بزرگ

دل نوشته

لبخند،نیشخند،زهر خند

خودکار کمرنگ

تی تی

پارسا

شبگرد تنها

سکوت باران

تمام رویاهای من

شراب ازلی

برادران سايكلتوريسم

وبلاگ دماوند



Designed By DPT