پرنده - راز شقایق

سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠

پرنده

  ... 

پرنده گفت:"چه بوئی،چه آفتابی،آه

بهار آمده است

و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت."

پرنده از لب ایوان پرید،

مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود...

پرنده فکر نمی کرد...

پرنده روزنامه نمی خواند...

پرنده قرض نداشت...

پرنده آدمها را نمی شناخت...

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید!

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد...


پرنده، آه فقط یک پرنده بود ...


" فروغ فرخزاد"

...

قلبچهارشنبه سوری مبارکقلب

000

 


پيام هاي ديگران ()






.::صفحه اصلی::. .::آرشیو::. .::پست الکترونیکی::.





گولی منگولی

کویر

الدورادو

نامه های خط خطی

ایران سرزمین من

سفر در طبیعت ایران

دیر تش باد

وصله پینه

شبیه خودم

پرسه بر زمین

ایران را بگردیم

راز کوه

میراث ارتباطی

شاعری در اتاق مجازی

ج مثل جوانی

سفرهای عاشقانه در طبیعت بکر و زیبای ایران

دوچرخه سواران کلهر

بزرگترين برج ساز

بزرگ فیلسوف کوچک

دئنا

کوهنوردی ... نشاط زندگی

امید ترابی

قلم و کاغذ و احساس

من و تنهایی

سرخپوستی که تنها نیست

بنده خدا

دیوانگی های من

سلامي چو بوي خوش آشنايي

راهنمای سفر به بهشت

اودلی سوز اورکده یانار

ندای عشاق

سوز عاشقان

زن آدم نیست ، حواست !

رویایی از تو

خواب و رویا

کوچولونویسی های یک ماهیگیر

یادداشت هایی از جنس یک دانشجو

باران پاییزی

کوروش بزرگ

دل نوشته

لبخند،نیشخند،زهر خند

خودکار کمرنگ

تی تی

پارسا

شبگرد تنها

سکوت باران

تمام رویاهای من

شراب ازلی

برادران سايكلتوريسم

وبلاگ دماوند



Designed By DPT