ياد ياران سفر کرده بخير ...

 

                                                روحشان شاد و بادشان گرامی ...    

/ 32 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
tale

آره روحشان شاد . روحمان شاد کاش همه ميمردند تا روحشان شاد باشد کاش همه ميمردند تا عزيز باشند کاش همه ميمردند تا حتی برای يک دفعه همه يکجا کنار قبرشان جمع شوند کاش همه ميمردند تا زنگی زيبا بودن را ميمرد.

yadam rfteh

يادته گفتم: ......... سلام خيلی دلم واست تنگ شده اما نه تو نه هيچ کس ديگه نمی فهمه بدون حرکت يه جا نشستن و تنها سرگرميم ياد تو بودن واسم مثل مرگ تدريجی مي مونه اما نه تو نه هيچ کس ديگه نمی فهمه .........و تو گفتی: سلام ... ای کسی که اسمت و يادت رفته ... چرا يه جا نشستی و داری از زمونه شکايت می کنی ؟؟؟ چرا يه جا نشستی /؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در ضمن مطمئن باش همه می فهمن ................ و من همون کاری رو کردم که تو گفتی....اما تو از من خواستی که فراموشت کنم....تو با اين همه نقضيات چه می کردی....من که بريدم واسه هميشه....تو هم که اصلا احساس نمی کنی...

محمد

سلام. خوبی عزیز. چه خبرا؟ نمی خوای آپ کنی؟ التماس دعا. یا حق.

سحر

سلام پريسا جان. چه عکس زيبايی عزيز. چرا تنها؟؟؟؟ مگه ما مرديم؟؟؟؟؟؟؟ ميای بهم سر بزنی؟

amir

سلام... من آپ کردم خوشحال ميشم سر بزنی...

maryam

سلام.............ممنون که سر زدی ...در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام ...گرم ياد آوری يانه تو رامن چشم در راهم....موفق باشی عزيزم

نصير

سلام دستت درد نکنه عالی بود به ما هم سر بزن بای

نصير

باز حم سلام دستت درد نکنه

Mary

مردي كه همسرش را از دست داده بود دختر 3ساله اش را بسيار دوست مي داشت.دخترك به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي اش را دوباره به دست بياورد؛هر چه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد. با هيچ كس صحبت نمي كرد و سر كار نمي رفت. دوستان و آشنايان خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند. شبي پدر روياي عجيبي ديد،ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند. هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه ي فرشته ها به جز يكي روشن بود. مرد وقتي جلوتر رفت؛ديد فرشته اي كه شمعش خاموش است همان دختر خودش است. پدر،فرشته ي غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد :دلبندم،چرا غمگيني؟چرا شمع تو خاموش است؟ دخترك به پدرش گفت:بابا جان،هر وقت شمع من روشن مي شود،اشك هاي تو آن را خاموش مي كند و هروقت تو دلتنگ مي شوي من هم غمگين مي شوم. پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود،از خواب پريد. اشك هايش را پاك كرد،انزوا را رها كرد و به زندگي عادي خ