رنگ نگاهت ...

رنگ نگاهت را می شناسم !

بیشتر از تمام کسانی که

عشق رابا تو تجربه کردند ...

و حتی بیشتر از آنکه

هر روز و شب

لحظات بارانی نگاهت را

با خویش نجوا می کند

من به آفتاب خواهم گفت

که از زلالی چشمان مهربان تو

سراغ قطره قطرهاشک هایمرابگیرد

و از ترنم نفس هایت ،

صدای زمزمه واردلدادگی هایمرا

با صمیمیت روزها و شب های عاشقی

تفسیر کند

این روزها من مانده ام و

شکوهنگاه مهربانو همیشه ماندگار تو

و شمیمعطر نفس هایت

که هرروز در ذهنم تکرار می شود

و تمامدلتنگی های عالم

جمع میشود و خودرا در گوشه دلم جا می کند

من نمیدانستمدلم

اینقدر گنجایش دارد

که می تواند این همه دلتنگ بماند و باز

تو در سرتاسر آن

با همهوجود نازنینت

جای خودرا داشته باشی ...

 !!!!!!

کاش بدانی چقدر ناگفته ها دارم  ...

کاش ! ...

 

 

/ 38 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
به بهانه ی نبودنم!

در دسترس نیستم!!!!!

م.معظمی

سلام وبلاگ زیبا وپرمحتوایی دارید شما را به دیدن وبلاگم دعوت میکنم اگر با تبادل لینک موافقی خبرم کن موفق وموید باشید

مهدی

پر از احساس و قشنگ بود [گل]

من چیستم؟ لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ با آرزوی بهروزی

زارعی

سلام خوبین اگر می خوای تبلیغان در وبلاگت زاری با من تماس بگیر

گردآفرین

سلام... می دونی پریسا هر میام بلاگت و می خوام واست پیغام بذارم وقتی می بینم قبل از من یه عالمه دوست خوب واست پیغام گذاشتن و ته همشونم اینه که دوست دارن با خودم فکر می کنم نکنه پیغام گذاشتن من بین اینهمه دوست خوب بیخود باشه؟!!! اما ایندفعه گفتم خوب شاید منم یه جایی تو دلت داشته باشم واسه خودم هر چند کوچولو اما واسه خود خودم اینه که ایندفعه پیغامم رو گذاشتم . خوندن شعر چسبید ممنونم

علی روحی

سلام کجائی پری مهربان آسمانی ناکجاباد از تنهئی دلم خون است [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

محمد

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه هرروز کم کم مي خوريم آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شب داد آمد و بيداد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه انديشه ام عشق اگر اين است مرتد مي شوم خوب اگر اين است من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است در عيان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد از اين با بي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم من نمي گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش نيستم از مردم خنجر به دست بت برستم بت برستم بت برست بت برستم بت برستي کار ماست چشم مستي تحفه بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من ي