تو می آيی ...

 


 


تو می آيی !


می دانم که می آيی ...


ترا ديشب از لحن عجيب بغضهايم خوب فهميدم ...


ترا بی وقفه از باران پاک چشمهايم سير نوشيدم ...


تو می آيی !


می دانم که می آيی ...


و بر ابهام يک بودن ٬ نگين آبی احساس می بندی .


و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهايی


برابر نبض پرکار شکفتن می نشانی ...


تو می آيی !


می دانم که می آيی ...


که پروانه نشانت را ميان قاصدکها ديد


ميان قاصدک هايی که از من تا نهايت دور می شد ...


تو می آيی و من را از نگاه سرد آئينه


شبيه دختری از جنس يک پرواز


ميان گرمی دستان پرمهرت


دوباره ٬ باز می گيری ... 


تو می آيی و من اين را


شبيه حجم يک بوئيدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان !


شبيه يک قنوت سبز


ميان برکه ای عريان ٬


دوباره ٬ خوب ٬ فهميدم !


تو می آيی !


می دانم


و می دانم که می آيی ...


و من را در حريم امن چشمانت ٬ به آرامش ٬


به فردايی پر از شوق و تپش های مقدس !


می رسانی ...


تو می آيی !


خوب می دانم که می آيی ...


 


                                           مهين رضوانی فرد


 


 

/ 25 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
.......

تو چه قدر آماده هستی ؟ با تو هستم ... يا تو هم فقط حرف ميزنی

یار استاد

زیبا کار کردی به نظر تو عشق چیه به چه عشقی عشق متعالی می گویند

مريم مهربون

تو می آيی خوب می دانم که می آيی....به اميد آمدن آن روز ........

شوق

بنام حق با قدم های خسته، شبگرد آشنا، در کوچه های خلوت شهر، آرام آرام می رود. کوچه ها تاریک، خلوت، ساکت، خاموش. پنجره ها بسته. درها بسته. شهر در خود نشسته و سنگین خفته است. صدای باد، سکوت شب را یک لحظه می شکند. نگاه كن! شهر تاريكست. چراغي روشن نيست شب بخير!

دادا

و من آن روز را انتظار کشم روزی که تو بيايی برای هميشه بيايی ...... ومن آن روز را انتظار کشم حتی اگر آن روز نباشم ......

یاراستاد

زیبا کار کردی به نظر تو عشق چیه به چه عشقی عشق متعالی می گن به من سر بزنی خوشحال میشم

مريم

در اين سرای بی کسی کسی به در نميزند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

..... ؟

بهترين داور خداست ...

مريم

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام ...گرم يادآوری يانه من از يادت نمی کاهم ...تو را من چشم در راهم....پريسا جونم مخصوصا پنجشنبه ها